**رگبـار آرامش**

چه قصه ی غریبیست ... اینجادر اوج تنهایی،در جمعی!!!ولی آنجا در اوج جمعیت،تنهایی!!!


مشاهده شبکه های دنیا مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

گفتی  Forever

گفتم تا همیشه! با چه کسانی؟

گفتی  Forever with you

و دلم آرام بود...

آرام آرام که تو تا همیشه با ما می مانی...


حالا آمده ام به سرایت...سرای خوش دوستی های پاک و صمیمی مان...همان جایی که عطر خوش گل مریم، از ابتدای بودنم در این دنیای دل های زیبا مرا مست حضور تو کرده بود...

اما...

هنوز جیرجیرکان می خوانند...هنوز خورشید طلوع می کند... هنوز شب ها ماه در ظلمت سیاهی ها می رقصد... هنوز نفس ها می رود و می آید و هنوز زندگی هست...

نگو که همیشه ات همین جا تمام گشت؟!

نگو که دنیایت به مبادا رسیده است!

نگو از درد هایی که ناخواسته بر پیکره ی وجودت می پیچند!

نگو که دنیا به قدر عطر خوش شاخه ای مریم، آب و نان و نور و خاک نداشت!


عزیز من!

همراز خوش روزهای سخت من!

رفیق همیشگی لحظه های بی نفس اینجایی!

گل مریمم!

تو بگو چگونه پر پر شدنت را تاب بیاورم؟!

تو بگو چه کسی مرا آرام کند؟!

تو بگو به کجا پناه برم؟!

تو بگو با دلم چه کنم؟!


اشک های بی امان من، دیگر نبارید... بگذارید همین عطر خوش مانده از گلبرگ های پژمرده ی گلی با بوی مریم، تا همیشه در آغوش مشامم آرام بیارامد...

صدایی می آید از دورهای دور که حدیث فراق می خواند و غم وصال...


من که گفتم

حسرت آغوش

بماند همه عمر...



http://s1.picofile.com/file/7314388602/77556931328352tuberose.jpg

نوشته شده در دوشنبه 8 اسفند 1390ساعت 06:54 AM توسط رگبار آرامش

سلام بر شما مهدی جان...

شمایی که امام مایی..آخرین امام ما..همان که چشم های دنیایی مان هنوز به دیدن رخ ماهتابی شان بصارت نیافته است...همان که لاله ی گوش هایمان، تشنه ی قطره ای از زلال خوش کلام خدایی اش است...همان که همه می گویند او روزی از بطن حادثه ای عظیم جوانه خواهد زد.

در میان تلاطم دل های این روزها، در میان آدمیانی که همه درگیرند و از جایی به جای دیگر پیوسته می دوند مگر زندگی به رسم مردانگی لبخند مهربانش را نثار پاهای خسته از دویدنشان کند، در میان انبوه حادثه های تلخ و شیرین، در میان تمام روزهایی که راستش را بخواهی سخت می گذرند، دل من به امید آمدن تو هنوز هر جمعه سر کوچه ی تنگ و تاریکش را آب می پاشد...هنوز آب گلدان یاس های خشکیده بر سر تاقچه اش را تازه می کند...و هنوز هر آدینه که می شود چشمانش از شرقی ترین مشرق عالم طلوع تو را به انتظار می نشیند...

راستش را بخواهی دیگر آدینه هایم رنگ و بوی تو را گرفته اند.حتی امروز که نمی توانستم برای تو بگویم چرا دلم عجیب می خواهد که تو بیایی...


مهدی جان!

شب شکایه های مرا می شنوی مولای خوبی ها؟

سپیده نیازهایم را چه بزرگوار؟

هر آدینه تمام روزهای گذشته را ورق می زنم و می بینم هر بار نیاز به آمدن تو بیشتر از همیشه حس می شود...

آدم های اینجایی همه خاکی گشته اند.راهشان در پس و پیچ جاده های خاکی زندگی گم گشته است... و شاید امیدشان به همان نورهای مصنوعی ساخته ی دست های زمینی شان است هنوز... آدم های اینجایی وقتی به جایی می رسند اصل خود را به فراموشی می سپارند... اینجا هر روز برای بیشتر ماندن و بیشتر دل بستن و بیشتر نفس کشیدن تلاش می کنند و نام تلاش هایشان می شود علمی جدید... تلاش هایی که نفسشان خوب است اما آدم ها آن ها را پله ای می سازند برای خروج از چار چوب اختیار و انتخابی انسانی...

آدم های اینجایی گاه به جایی می رسند که یادشان قرار است به کجا بروند.و راه هایشان گاه به قدر میلیون ها فاصله ی نوری می لغزد...

دلم می خواست همه در راه هدف صرف می شد...تمام تلاش های شبانه روزی انسان هایی که گاه خوب می فهمند... تمام دلی که ارزشمندترین نقطه ی هستی بر زمین بیکران تن است...و دل های انسان ها چه خوب می شد اگر مملو از حضور تو می گشت.

کسی که از سوی خدا بیاید و خدایی باشد و راه رسیدن به مطلق بی نهایت را بر ما آشکار سازد...


و اما کاش مثل همین یک سالی که دلم به رنگ و بوی خوش حضور تو خو گرفته است،دل های بی شماری همه تو را و آمدنت را بخواهند و تو روزی از میان همین روزهای سپید زندگی بر این خاک سرای سرد و سخت، جوانه زنی و تا دنیا دنیاست بودنت آرامش جان و روح و روان ما باشد مولای مهر و محبت و عشق و دلدادگی های پاک...مهدی جان!




نایت اسکین


اَللهــمَّ َعَجِّــلْ لِوَلیِـــکَ الْفَـــرَج

نوشته شده در جمعه 5 اسفند 1390ساعت 10:33 PM توسط رگبار آرامش $دل های بارانی$ (41)

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
نوشته شده در جمعه 5 اسفند 1390ساعت 10:26 AM توسط رگبار آرامش $دل های بارانی$ (11)

مگر کوه جزوه های نخوانده شده بر روی میز مرا نمی بینی؟

مگر نمی دانی این روزها حسابی سرم شلوغ است و کار دارم؟

مگر ندیدی امروز تمام واژه هایی که می شناختم و تمام آن هایی که قرارمان اولین دیدار خوش آشنایی بود، یاری ام نکردند؟

نمی دانم کیستی که در افکار من بالا و پایین می پری! نمی دانم حتی چیستی که قلب مرا به طوفان کشیده ای! راستی تو از تبار کدام فصلی؟ از دیار کدام نفس؟ تو چیستی که نه می گذاری مرا بروم سراغ تمام کارهای مانده ام و نه می گذاری واژه ها را در راه بالا پایین پریدن های تو صف در صف بر قاب نگارین دلم بنشانم!

نه فروغ آرامت می کند و نه فریدون و نه حافظ و نه شاملو! راستی شعر همیشگی مولانا هم طوفان تلاطم تو را به خاموشی نمی کشاند! هر کجا که بگویی تو را تاب داده ام!چرا آرام نمی گیری؟ کدام جرقه تو را تا بدینجا شعله ور نموده است؟ کدام سنگ، شیشه ی شفاف نگاه تو را هزاران تکه کرده است؟ نکند آشنایی .... یا نه! نکند غریبه ای...! اما من تو را خوب می شناسم. با ساز مخالف آدمیان، این چنین ناآرام نمی شوی. می روی و آرام لب ایوانی می نشینی و غرق آسمان و ماه و ستارگان و خدایت می شوی...

پس دلیل این همه آشفتگی در چیست؟

کاش کمی آرام می گرفتی.کاش می دانستم چه می خواهی عزیزکم... 


برایت عکس باران می آورم.تو خود باران را می خواهی!

برایت عکس آسمان می آورم.تو خود پرواز را طلب می کنی!

برایت دریا می آورم. تو در رویای نداشتنش طوفانی تر می شوی!

برایت گل می آورم. مشام تو انگار پر از عطر فاصله های اجباری ست! نمی بویی...

برایت مــــاه می آورم. آهی می کشی و تا بی کران سیاه شب، رهایش می سازی!

برایت خورشید و دشت آفتابگردان می آورم.یاد سرمای این روزهایش تو را می لرزاند!


نمی دانم برایت چه بیاورم!

هنوز هم بالا و پایین می روی

هنوز با نوشتن هایم آرام نمی گیری

می دانم تو تمام این ها را می خواهی اما جان دار...با لمس بودنشان... با نفس های گرمشان!

می دانم دلت برای آبتنی در دریای حقیقی پر از امواج مواج سرد و خنک لک زده است...

می دانم عزیزکم!

می دانم اما بدان تمام این ها نه در توان الان من است و نه می شود که حقیقیشان کرد...

شب است عزیز کوچکم

برو آرام بخواب که من کارها دارم...

هر چند می دانم امشب در خواب هم مرا رها نخواهی ساخت!!!

ناگهان میان کش مکش های شبانه ی من و تو صدایی بلند می شود و تو آرام می گیری...

صدایی که می گوید:

با حس عجیبی

با حال غریبی

دلم تنگته...


و تو آرام آرام از پشت قلب من بیرون می آیی... 


http://up.vatandownload.com/images/4uhnj2ob5xpzf1im2.jpg

نوشته شده در پنجشنبه 4 اسفند 1390ساعت 7:40 PM توسط رگبار آرامش $دل های بارانی$ (15)

از میان سوز شدید زمستانی تا دانشکده می دوم...هوای اطرافم گرم می شود.حالا می توانم دستانم را از جیب هایم درآورم و هایشان کنم.. هوا بی رحمانه سرد است...سرد و خشک و سوزان!

کمی که می گذرد از پنجره بیرون را و آسمان آبی و هوای صاف زمستانی را با تابش شدید خورشید نظاره می کنم! و سوالی بر جاده ی ذهنم یکریـــز رژه می رود که مگر می شود این هوای صاف و آبی،و این خورشید درخشان سرد باشد؟! 

کلاسم که تمام می شود از دانشکده بیرون می آیم تا ببینم ذهن من پیروز می شود یا تجربه ی دو ساعت پیش! که ذهنم ناگهان با اولین تازانه ی ناجوان مردانه ی بادی سرد،نقش بر زمین می شود!

حالا من در این هوای خورشیدی و صاف و بی نهایت سرد و سوزان، مچاله شده راه می روم و می اندیشم که ذهن هایمان از روی ظاهر و پشت نقاب های شیشه ای چه راحت قضاوت می کنند...از پس پنجره های شیشه ای کلاس، سرد بودن آسمان صاف و بی ابر و خورشیدی کمی غیر قابل باور و خنده دار است! اما تا به آن سوی شیشه ها نروی...تا حس سوزش استخوان هایت از سرما تو را از حرکت بازندارد، تو نمی توانی قضاوت درستی داشته باشی...

از زندگی آدم ها که می گذرم به خودشان می رسم...دلم می خواهد بدانم دو دست در دستی که کمی جلوتر از من می روند، دست در دستند یا قلب در قلب!  دلم می خواهد بدانم در پس چهره ی گرم آن دختر همراهم، قلبی یخی نهفته است یا آتشکده ای مهرافشان! دلم می خواهد بدانم پشت سرمای پسر رهگذری با ریش های درآمده و چشم های بر زمین دوخته، قلبی گرم و مهربان است یا انجمادی عظیم! دلم می خواهد بدانم آدم ها کدامشان مثل امروز و هوایش، در عیان و نهان تفاوت دارند و کدامشان همچو بهارند... در بهار نه تو را نیاز به باد سردی ست و نه احتیاج به هوایی گرم... هوای بیرون و درون شیشه ها ی خانه ها یکیست و آدم هایی که اینگونه اند را بسیار دوست دارم...

بعضی آدم ها هم مثل آدم های اوایل پاییزند...مثل مهر ماه! که آنجا هم نه گرمایی نیاز است و نه سرمایی که هوا هوای خوش بهار است از نوع پاییزی اش!


سرمای بیش از حد هوا مرا بیشتر از قبل می لرزاند...ازجاده هایی میروم که خورشید مستقیما به چشم هایم لبخند زند...لبخندی گرم که تمام وجود مرا در آغوش گیرد اما هر چه نگاهش می کنم کمتر بر من می تابد! یا شاید هم این هوای سرد بر پرتوهای گرمش پیروز گشته است!!!

امروز سایه ها و آفتاب های سرزمین من همه سرد بودند... امروز در میان آفتابی سرد فهمیدم که خورشید همیشه به تو گرما نمی دهد! گاه فقط تو را به نظاره می نشیند...

و یادم باشد که خورشید همیشه می تابد اما همیشه گرما نمی بخشد...


http://www.jamejamonline.ir/Media/images/1387/05/21/100946142401.jpg


به کلاس دیگرم می رسم...

دوباره از پس شیشه ها همان هوا و خورشید و آسمان صافش را می نگرم و می گویم چقدر هوا گرم است!!!


نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند 1390ساعت 6:56 PM توسط رگبار آرامش $دل های بارانی$ (20)


آخرین مطالب
»

Design By : RoozGozar.com