چه قصه ی غریبیست ... اینجادر اوج تنهایی،در جمعی!!!ولی آنجا در اوج جمعیت،تنهایی!!!
مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینههای اضافی فقط با این نرمافزار تمام شبکه ها را ببینید |
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
کجای قصه بودیم؟!
رسیده بودم به فانوس حضور تو در تارترین شب های تاریک زندگانی ام
رسیده بودم به پَرپَر شدن خصمانه ی لطیف ِلاله ها
رسیده بودم به داغ دل شقایق های لرزان در خیمه های بی بابا
رسیده بودم به یاقوتِ خون تو
رسیده بودم به زمزمه ی آخرین نفس های تو
...
عطش های تو تمام گشت
اما
وای از عطش جاویدان عاشقانت...
وای از پر پروانگان شمع وجود خاموش گشته ات
وای از آتش خیمه های عزیزترین عزیزانت
وای از گریه های از ته دل دخترانت
وای از آه و ناله و فغان خواهر داغدارت
وای از نورهای درخشان بر سر نیزه ها
وای از زینب و آغاز کربلایی دیگر
وای از صورت های سیلی خورده ی عداوت
وای از سجاد و همدردی دشمنانش با زنجیر بغض
وای از اسارت و غل و زنجیر و شلاق و اشک و آه و خون
وای از شرمساری آدمیان تماشا
وای از دل کوچک رقیه ی ناز بابا
وای از دامن پاک سکینه ی نور چشم بابا
وای از حماسه ی کربلا
وای از چهل روز اسارت در قصر نامردان بی حیا
وای و وای و وای...
وای از چهل روز فراق خورشید تابان حسین زهرا
تو چون فانوس ِشب ِتار ِزندگانی مایی حسین جان...
می درخشی در سکوت ِظلمت
می تابی بر سیاه ِنفْس
ستاره می شوی بر دامان ِشب ِراه
ماه می شوی در امتداد پیچ و خم ِبیراه
می نمایانی بر شیعیان شور، راست ترین راه
راهی تا به افلاک
رد می شـود از نور ازل تا به ابد
سُر می خورد کودک ِماه
پَـر می زند بر ابریشم ِعرش
ختم به مهربانِ بی انتهاست
سوسوی زمان
راه، راهِ خداست
راه، دشوار است
راه پُـر از انحنای غروب
پُـر از طنین طلوع سپیده ای
در پس کوه های انتظار
راه، پُـر از فانوس حضور تو
معطّـر به عطر خوش عشق
عشق شام تاسوعا...
شب عاشورا
شب عشق
شب وداع زمین و زمان با حسین
شب غربال یار و نایار
شب پس رفتن پرده های غیب
شب غریب قُـرَبا
شب سیاه بغض
شب عاشقانه های حسین و خداست...
راه پُـر از فانوس حضور توست
مزیّن به نور شعف
ملمّع به سوی هدف
مملو از شهد ِشیرین شـرف
غرق دریای اشک ِحُبُّ و خوف
راه،پُـر از یاقوتِ خون توست
راه،پُـر از زمزمه ی آخرین نفس های توست
دعا برای امتت سیّدِ لاله های تپیده در خون
راه، پُـر از پَرپَر ِخصمانه ی لطیف ِغنچه های توست
راه، پُـر از پروانگان شمع وجود توست
آرام برایت بگویم سالار من:
در شب تار زندگانی ام
راه، پُـر از فانوس حضور توست حسین جان...
ادامه مطلب
هنوز حیران ِتوأم حسین جان...
تو کیستی که این چنین
حماسه آفرین شدی؟!
تو کیستی حسین؟
یک به یک، فرشتگان را
بالِ سپیدِ عشق، پوشاندی
تا یکّه و تنها
شاهد پروازشان گردی
شاهد عطش های سیراب گشته
با شراب خون
عجب صبری...!!!
تو کیستی حسین؟!
که نام ِتو
طنین ِ عشق در جانم می نشاند
تو کیستی که یاد ِتو
وجودِ مرا تا به افلاک، می رساند...
تو کیستی که داغ ِدلت
تن ِ ستَبْـــر آتشیان را می لرزاند!
کسی چه می داند
چگونه پَر به پَر ِغنچه هایت را
به عشق نور
مِهْر ِ آفتاب کردی
به راستی
تصمیم تو، تصمیم خداست
نگاه خدا در دیدگان توست
و قلب تو، مملو از شور وصال حق
که این چنین هنوز
بر قامت زمان
استواری سالار ِمن
نه زنجیر ها
نه دست بر سینه زدن ها
نه طبل و دُهُل و شیپورها
نه عطش ها نه اشک ها
نه ناله ها نه ضجّه ها نه آه ها
عطــش ِسینه سوختگانت را
سیراب نمی کند....
تو کیـستی حسیـن؟!
تو کیــستی...
ادامه مطلب
قاصدک ِیاران
یکی یکی
پَـرپَـر می شوند
انگار آخر قصه است
قامت ِحسین اما
هنوز پابرجاست...
فرات در حسرت عطش سپه دار
مشک بر دست پهلوان علمدار
پیش می رود
به عشق گلوهای تب دار...
باران می شود
رگبار خشم
طوفان بغض
سیلاب سنگ
گردباد ناجوانمردی
خاک تا ابد
شرمسار دو دست علمدار
سر در گریبان
زیر ِپرچم دِیْن
خاک می شود
علم نقش بر زمین می شود
....
نه انگار صدا می آید
صدای مشکی بر دهان:
*میهمان چشمانم باش
اما بر امید عزیزانم نبار*
مشک می ریزد
چشم می سوزد
نه دستی ست
نه یاوری
تیر بر داغ شقایق
فوران عطش...
خیمه های انتظار
تنها صدایی آشنا:
یا اَخاک اَدرک اَخاک
(حسین به آرزوی برادری اش می رسد...
زینب اما...)
فریاد غوغا می کند...
خیمه طوفان می شود
کاج می میرد
سرو می نالد
نخل آفتاب
در انحنای غروب برادر
بی رمق
تا آخرین نفس
خم می شود..
انگار آخر قصه است...
ماه بر دستانِ پدر
غروبِ مهتاب، نزدیک
فروغ ِ رخش
اندک اندک
می رود تا شود تاریک
ماه نای گریه ندارد
آرام و بی رمق
خفته بر دستان پدر...
عروس ِ غوغا فارغ می شود
جیرجیرکانِ رحم
نجوای لطیفِ نگاه
همهمه، بوسه می زند بر طفل ِنیاز
همه در تب و تاب قطره ای حیات
همه بی تاب بی نور گشتن ماه
ماه اما داغدار شرمندگی اباعبدلله...
.....
...
تـیر، میهمانِ حنجره ی نور
فـّواره ی خون می رود تا عرش
چشمان پدر
و دیگر هیـچ....
سوز، می سوزد در گدازه های درد
درد، می پیچد در انحنای شراره های آتش
آتش، فرو می رود در انجمادِ شــرم
ماه، تا خدا پرپر می شود
ماه، بر دستان پدر
شقّ القمر می شود...
| Design By : RoozGozar.com |

