**رگبـار آرامش**
چه قصه ی غریبیست ... اینجادر اوج تنهایی،در جمعی!!!ولی آنجا در اوج جمعیت،تنهایی!!! 
قالب وبلاگ

درمان سرطان با سایبرنایف درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

مگر کوه جزوه های نخوانده شده بر روی میز مرا نمی بینی؟

مگر نمی دانی این روزها حسابی سرم شلوغ است و کار دارم؟

مگر ندیدی امروز تمام واژه هایی که می شناختم و تمام آن هایی که قرارمان اولین دیدار خوش آشنایی بود، یاری ام نکردند؟

نمی دانم کیستی که در افکار من بالا و پایین می پری! نمی دانم حتی چیستی که قلب مرا به طوفان کشیده ای! راستی تو از تبار کدام فصلی؟ از دیار کدام نفس؟ تو چیستی که نه می گذاری مرا بروم سراغ تمام کارهای مانده ام و نه می گذاری واژه ها را در راه بالا پایین پریدن های تو صف در صف بر قاب نگارین دلم بنشانم!

نه فروغ آرامت می کند و نه فریدون و نه حافظ و نه شاملو! راستی شعر همیشگی مولانا هم طوفان تلاطم تو را به خاموشی نمی کشاند! هر کجا که بگویی تو را تاب داده ام!چرا آرام نمی گیری؟ کدام جرقه تو را تا بدینجا شعله ور نموده است؟ کدام سنگ، شیشه ی شفاف نگاه تو را هزاران تکه کرده است؟ نکند آشنایی .... یا نه! نکند غریبه ای...! اما من تو را خوب می شناسم. با ساز مخالف آدمیان، این چنین ناآرام نمی شوی. می روی و آرام لب ایوانی می نشینی و غرق آسمان و ماه و ستارگان و خدایت می شوی...

پس دلیل این همه آشفتگی در چیست؟

کاش کمی آرام می گرفتی.کاش می دانستم چه می خواهی عزیزکم... 


برایت عکس باران می آورم.تو خود باران را می خواهی!

برایت عکس آسمان می آورم.تو خود پرواز را طلب می کنی!

برایت دریا می آورم. تو در رویای نداشتنش طوفانی تر می شوی!

برایت گل می آورم. مشام تو انگار پر از عطر فاصله های اجباری ست! نمی بویی...

برایت مــــاه می آورم. آهی می کشی و تا بی کران سیاه شب، رهایش می سازی!

برایت خورشید و دشت آفتابگردان می آورم.یاد سرمای این روزهایش تو را می لرزاند!


نمی دانم برایت چه بیاورم!

هنوز هم بالا و پایین می روی

هنوز با نوشتن هایم آرام نمی گیری

می دانم تو تمام این ها را می خواهی اما جان دار...با لمس بودنشان... با نفس های گرمشان!

می دانم دلت برای آبتنی در دریای حقیقی پر از امواج مواج سرد و خنک لک زده است...

می دانم عزیزکم!

می دانم اما بدان تمام این ها نه در توان الان من است و نه می شود که حقیقیشان کرد...

شب است عزیز کوچکم

برو آرام بخواب که من کارها دارم...

هر چند می دانم امشب در خواب هم مرا رها نخواهی ساخت!!!

ناگهان میان کش مکش های شبانه ی من و تو صدایی بلند می شود و تو آرام می گیری...

صدایی که می گوید:

با حس عجیبی

با حال غریبی

دلم تنگته...


و تو آرام آرام از پشت قلب من بیرون می آیی... 


http://up.vatandownload.com/images/4uhnj2ob5xpzf1im2.jpg

[ پنجشنبه 4 اسفند 1390 ] [ 7:40 PM ] [ رگبار آرامش ] [ #دل های بارونی# (3) ]

از میان سوز شدید زمستانی تا دانشکده می دوم...هوای اطرافم گرم می شود.حالا می توانم دستانم را از جیب هایم درآورم و هایشان کنم.. هوا بی رحمانه سرد است...سرد و خشک و سوزان!

کمی که می گذرد از پنجره بیرون را و آسمان آبی و هوای صاف زمستانی را با تابش شدید خورشید نظاره می کنم! و سوالی بر جاده ی ذهنم یکریـــز رژه می رود که مگر می شود این هوای صاف و آبی،و این خورشید درخشان سرد باشد؟! 

کلاسم که تمام می شود از دانشکده بیرون می آیم تا ببینم ذهن من پیروز می شود یا تجربه ی دو ساعت پیش! که ذهنم ناگهان با اولین تازانه ی ناجوان مردانه ی بادی سرد،نقش بر زمین می شود!

حالا من در این هوای خورشیدی و صاف و بی نهایت سرد و سوزان، مچاله شده راه می روم و می اندیشم که ذهن هایمان از روی ظاهر و پشت نقاب های شیشه ای چه راحت قضاوت می کنند...از پس پنجره های شیشه ای کلاس، سرد بودن آسمان صاف و بی ابر و خورشیدی کمی غیر قابل باور و خنده دار است! اما تا به آن سوی شیشه ها نروی...تا حس سوزش استخوان هایت از سرما تو را از حرکت بازندارد، تو نمی توانی قضاوت درستی داشته باشی...

از زندگی آدم ها که می گذرم به خودشان می رسم...دلم می خواهد بدانم دو دست در دستی که کمی جلوتر از من می روند، دست در دستند یا قلب در قلب!  دلم می خواهد بدانم در پس چهره ی گرم آن دختر همراهم، قلبی یخی نهفته است یا آتشکده ای مهرافشان! دلم می خواهد بدانم پشت سرمای پسر رهگذری با ریش های درآمده و چشم های بر زمین دوخته، قلبی گرم و مهربان است یا انجمادی عظیم! دلم می خواهد بدانم آدم ها کدامشان مثل امروز و هوایش، در عیان و نهان تفاوت دارند و کدامشان همچو بهارند... در بهار نه تو را نیاز به باد سردی ست و نه احتیاج به هوایی گرم... هوای بیرون و درون شیشه ها ی خانه ها یکیست و آدم هایی که اینگونه اند را بسیار دوست دارم...

بعضی آدم ها هم مثل آدم های اوایل پاییزند...مثل مهر ماه! که آنجا هم نه گرمایی نیاز است و نه سرمایی که هوا هوای خوش بهار است از نوع پاییزی اش!


سرمای بیش از حد هوا مرا بیشتر از قبل می لرزاند...ازجاده هایی میروم که خورشید مستقیما به چشم هایم لبخند زند...لبخندی گرم که تمام وجود مرا در آغوش گیرد اما هر چه نگاهش می کنم کمتر بر من می تابد! یا شاید هم این هوای سرد بر پرتوهای گرمش پیروز گشته است!!!

امروز سایه ها و آفتاب های سرزمین من همه سرد بودند... امروز در میان آفتابی سرد فهمیدم که خورشید همیشه به تو گرما نمی دهد! گاه فقط تو را به نظاره می نشیند...

و یادم باشد که خورشید همیشه می تابد اما همیشه گرما نمی بخشد...


http://www.jamejamonline.ir/Media/images/1387/05/21/100946142401.jpg


به کلاس دیگرم می رسم...

دوباره از پس شیشه ها همان هوا و خورشید و آسمان صافش را می نگرم و می گویم چقدر هوا گرم است!!!


[ سه شنبه 2 اسفند 1390 ] [ 6:56 PM ] [ رگبار آرامش ] [ #دل های بارونی# (19) ]

صبح آسمون صاف و آفتابی بود...بدون ابر! همینطور که سرم به آسمون بود گفتم کاش همین امروز آسمون پر از ابر بود و یه بارون حسابی میزد...کاش هدیه ی تولدم یه آسمون ابری و یه نم بارون بود... ظهر بازم آفتاب بود...تا اون اتفاق و اون تصادف! ولی نگفتم بدشانسم! نگفتم امروز نحسه! چون امروز واسه من و دل خودم یه روز متفاوت بود..

بعد از ظهر آسمون پر از ابر شد و بارید...بارید...بارید و داره می باره...نم نم...

وقتی از بالا حیاط و باغچه ی خیسمون رو دیدم،وقتی آسمون پر از ابر بالای سرمو نگاه کردم،  چشمام پر از اشک شد...حالم یه دفه عوض شد.من امروز هدیه مو از خدا گرفته بودم...

بارون

بارون

بارون

بارون


bipfa_p7709_3.gif - 	بارون



ادامه مطلب
[ شنبه 29 بهمن 1390 ] [ 7:03 PM ] [ رگبار آرامش ] [ ]

تا کودکی هایم سوار بر اسب زمان می تازم...

به امروزهایی می رسم که همه از جنس زمستانند و بهمن و چنین روزی...

چه اشتیاقی در جانم می پیچید...

در چنین روزی دنیا را جور دیگری میدیدم. ساده بگویم دنیا را شفاف تر می دیدم...نمی دانم چشم دلم بود یا چشم های خودم اما آدمیان چنین روزی را لبخند زنان غرق نشاط می دیدم...

از صبح چشمانم بر دستگیره ی در تقدیر بود که شاید معجزه ای و هدیه ای و شادباشی از آن یگانه ی مهربانم بر من فرود آید...

اما امروز...

آدم ها را درگیرتر از همیشه یافتم! حتی به قدر یک سبقت از سمت راست هم به من راهی نمی دادند! امروز تمام آن هایی که نمی دانستند، مانند همیشه سلامی بود و حالی و احوالی و...اما کسانی که می دانستند،همچون همیشه نبودند... بر قلبم دنیا دنیا مهربانی پاشیدند...بر لب هایم شکوفه های لبخند نشاندند...بر حال و هوایم دنیا دنیا شادی ریختند...و لحظه های امروز مرا غرق شور و نشاط و شعف می نمودند...

و من دانستم روزها همه یکی هستند....روزهایی مانند امروز که برای خیلی از آدم ها یک روز ساده ی کاری ست مثل اکثر روزهایشان... امروز هم خورشید از مشرق طلوع کرده و به سمت مغرب غروب می کند....امروز هم میان باد و ابرهای زمستانی مسابقه ی گرگم به هوا برپاست....

اما همین امروز ممکن است برای خیلی از آدم ها آغاز نفس هایشان باشد....یا حتی پایان خیلی های دیگر...

امروز هم یکی از روزهای خداست


امـــا

     تنها تفاوت کوچک آن

در آغاز نفس های مـن است...


تفاوت بزرگی از جنس آغـــاز!!!



نایت اسکین


ادامه مطلب
[ شنبه 29 بهمن 1390 ] [ 3:10 PM ] [ رگبار آرامش ] [ #دل های بارونی# (108) ]

سلام مهدی جان...

دیگر  سلام های ساده برایم زیباترند و من راحت و بی تکلف اولین کلامم را با سلام آغاز می کنم...

راستش را بخواهی دلم در این سرمای زمستانی کمی یخ بسته است...هر آدینه با طلوع خورشید انتظارنامه ای دیگر از میان انگشتان دلش برمی خیزد و به امید رسیدن به مقصد حضور تو، تا شب هزاران بار حدیث راه می سراید و دلش بر قاصدیست که قول داده هر هفته تا شما پرواز کند...

مهدی جان!

قاصدک، انتظارنامه هایم را به شما می رساند؟ اگر می رساند پس چرا تمام نامه هایم بی جواب مانده اند؟ چرا آخر تمام نامه هایم سنگینی نگاهی و ژرفای سکوتی رازآلود عیان می شود نه جوابی که با گوش هایت بشنوی و با چشمانت بخوانی و با زبانت زمزمه کنی... چرا جواب هایتان نه مهر تایید است و نه امضای عدم آن!؟

دلم جواب می خواهد...این روزها از تمام زمین و زمان جواب های سوالات تاریخ گذشته ام را درخواست می کنم...

می شود از میان نامه های رسیده بر در خانه تان، جواب یکی از آن ها را برایم بفرستی؟!

راستی تو آخرین امامی... همان که راه راست را می نمایاند و دین را با خوش لهجه ترین واژه های هستی برایمان مشق می کند... حالا بیا و بگو دعایمان چه باشد؟!

آمدن تو میان دنیایی که اکسیژن آن روز به روز تحلیل می رود و سینه هایمان را غرق در فشاری در عمق عمیق ترین درد ها می فشارد!

یا نیامدن تو و آمدن ما به سوی تو در دنیایی دیگر... دنیایی که احترام حضور تو را داشته باشند...دنیایی که بتوانی دستت را بر شانه های هم نفسی از جنس آدمیت خود بگذاری و یا علی بگویی و برخیزی...

ما بیاییم

یا تو می آیی؟


ما سینه هایمان را شرحه شرحه از فراغ بسوزانیم یا تو ما را رهنما می شوی؟


چه حرف هایی که میان کلمات با شعور پنهان می شوند... و خدایمان و تو و این کلمات می دانند حالی که من دارم را! حالی که این انتظارنامه دارد را...

چقدر زمین تو کوچک است پروردگارم...

می شود ما را تا امامت به بیکران هستی ات ببری؟؟



نایت اسکین


اَللهــمَّ َعَجِّــلْ لِوَلیِـــکَ الْفَـــرَج


ادامه مطلب
[ جمعه 28 بهمن 1390 ] [ 00:16 AM ] [ رگبار آرامش ] [ #دل های بارونی# (60) ]

   1    2    3    4    5    6    7    8    9    10    >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

خوش آمدی مهربان...

می خواهم قدم به قدم با خدا همسفر شوم...

راه را دریاب...مقصدمان یکی ست...
بیا تا خود را به خدا بسپاریم ! خودش می داند راه را چگونه بر ما آسان و لذت بخش گرداند...

توشه ی راهمان رگباری از آرامش است که بر دل های بارانی مان می خورد...

اینجا قلبت را در دستت بگیر و پای برهنه وارد شو...
کفش هایت را دربیاور...
نکند ریگی به آن باشد!


آرام گـــام بردار
آرام مـــرا بخوان

اینجا سرزمین قلب های شیشه ایست


خودت آرام آرام بیـــا


خوش آمدی به بزم تنهایی هایم...

+++ تمام مطالب دست نوشته های خودمه!
همه بر اساس وقایع زندگیه منه!
خواهشا اینقدر سوال نکنین!

+++ کپی کردن بدون اجازه هم ممنوع!
لینک دوستان
لینک های مفید
>
لوگوی وب

**رگبـار آرامش**
لینک های مفید
دل های بارانی
دل های بارانی: 69593

ساخت کد موزیک

تبادل لینک

فروش بک لینک